بالاخره خدمت مقدس سربازی هم برای خودش عالم هایی داره...
یکی از این عوالم تغییرات اساسی در ظاهره!

و ناباورانه این احوال بر تو غالب می شوند!

تا جایی که حتی لازم نیست بگی سربازی...
هر کسی بهت نگاه کنه می فهمه که آش خور شدی...
می خواد افسر راهنمایی رانندگی باشه ، می خواد همسایتون باشه : به سلامتی سرباز شدین ؟!![]()
![]()
![]()
خداحافظ...
بالاخره ما هم رفتنی شدیم
خدا نگهدار...!

التماس دعا
مخصوصا ۸/۸/۸۸
یاعلی
تاریخ را ورق میزنم ، ارتش های بزرگ تار ومار شده ، ارتشبد های متکبر و خرد شده ، سقف های زوار در رفته، کاه های فرو ریخته ،پس به کدامین قدرت می توان دل خوش کرد؟ به کدامین تاج و تخت دل بست؟ و به کدامین لشگر امنیت جست؟ و جز قدرت تو و تاج و تخت تو ای بی زوال و لشگر تو ای فرمانده .
مرا در شمار سربازانت قرار ده ...
دل نوشته ای از یک دوست خوب
سلام...
امروز رفتم...
اولین روز سربازی![]()
کد ۳۵ - پادگان ۰۱ نیروزی زمینی ارتش ج.ا.ا ، مشرف می شویم برای دوره آموزش!
البت از الان در پیچش نیستما...حاشا که این کارها کجا و شان ما کجا!!! نخیر...پیش داوری ممنوع!
ما دوشنبه ۸ صبح باید بریم پادگان...استحقاقی ها(بخوانید هدیه های ارتش مثل یقلبی و این چیزا
) و لباس ها را بگیریم!
بعد هم باید با موآمون (مو هامون...) خداحافظی کنیم...
چشم روشنی دوستانی که خیلی مشتاق دیدن حسام کچل بودن!
پ.ن:
اونقدر دلم تنگه و اونقدر حالم زار که تنها نگاه شما مرا مداوا می کند...
گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟!
می خواهم کاهلی را کنار بگذارم...
شما را به جان مادرتان زهرا سلام الله علیها و فرزندتان ، جواد امامان علیهم السلام مرا بپذیرید...
تا یار که را خواهد و میلش به که باشد؟!
پیشاپیش میلادتان مبارک آقا جان!
یه هفته... ده روز...نه دوازده روز!
تو این مدت...خیلی خیلی زمان زود گذشت...
و البته جای شما هم خالی خیلی هم خوش گذشت...
اما ته ته همه این ها یه چیزی هست که سخت ذهن و فکرمو مشغول کرده که شاید هم خیلی بی ربط و بی مورد باشه به این خدمت و سربازی رفتن...
حسرت می خورم به حال آدم هایی که عمرشونو ، زندگیشونو و همه کار و تلاششونو گذاشتن برای دین و خدا ...
و بیشتر زمانی حسرت می خورم وقتی همین روال خودم رو نگاه می کنم و می بینم خَسِرَ الدّنیا و الآخرة است...
پس رشد و تعالی کجاست...؟!
مراتب و درجاتی که مطرحه و باید تو همین جا اون ها رو طی کنیم کجاست...؟!
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا
حالا می بینی داداش من...
بیست و سه سال از عمر گذشت...
پ.ن:شاید به طور کامل از این کارا خدافظی کردمو رفتم سراغ یه چیز دیگه...
پ.ن ۲: به حال معلما غبطه می خورم و شدید دلم هوای مدرسه و کلاس درس کرده... سر و کله زدن با بچه ها ... اونم نگاه خندونشون وقتی بهشون چشم غره میری و تو اونوقت خندت میگیره...و اونوقت همه ی بچه ها می خندن...
پ.ن ۳: دلم می خواد از این اوضاع و احوال دربیام...تو رو خدا برام دعا کن داداش جون! ... خیلی محتاج دعاتم...خیلی... احوالم وخیمه...
پ.ن ۴: کم کم خداحافظ...
روزی که به دنیا می آییم...
روزی که نگاهمون به خونه کعبه میفته...
روزی که به حرم ابی عبدالله قدم می ذاریم...
و روزی که پشیمونیم و زبان و دل و جانمون به توبه باز میشه...
و توبه تولدی دوباره است...
" قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفور الرحیم "
زمر 53
و کیست که از رحمت خدا نومید باشد؟!
همو که این فرصت دوباره را به ما ارزانی داشته...
پ.ن: پانزده روز مانده به خدمت
شد بیست و دو روز دیگه...
سال تحصیلی ما هم شروع میشه...
البته با یه تفاوت جدی...
لباس فرم می پوشیم...
پا می کوبیم...
سربازم و سربازم هم می گیم!
دلم بالا و پایین میره همش...می دونی یعنی چی؟! یه روز آروممو بی خیال...
یه روز دلم نگرون فردا و پس فرداست...
آخره همه این حرفا به خودم میگم ؛ خوب آخرش که چی...؟!
باید رفت دیگه...
حالا این بیت و چهار روز بشه بیست و چهار ساعت... بشه بیست و چهار دقیقه...
تا بشه یک/ هشت / هزار و سیصد و هشتاد و هشت...
دو ماه آموزشیش سخته...
و الا می گذره...
چون می گذرد غمی نیست...! ( سربازا خوب می دونن چی میگم)
ولی حیف که آسفالتمون میکنه و می گذره...
چه احساسی داری وقتی ندونی کجا میفتی...یا حتی ندونی ارتش میفتی یا سپاه یا نیرو انتظامی؟!
معرفه النفس أنفع المعارف ِ دیگه...
ماهم از اونجاییکه می شناسیم خودمونو یا تو این دوران خدمت اونقدر اضافه خدمت می خوریم که موهامون مثه دندونامون سفید شه و ماهمچنان سرباز باشیم ( که خیلی بعیده...)
یا از این ستوان دو یی هی درجه می گیریم و یهو خدارو چه دیدی...با سرداری یا سرهنگی پایان خدمت گرفتیم
یه نکته دیگه...
88/8/8 ما داریم حسابی تو آموزشی مورد عنایت قرار می گیریم...
هر جا بودین ما رو هم دعا کنین...
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در جهل و خودپرستی
اشکال کار همینجاست...
همه مشکلات همینجاست...!
ادعا...
گوش عالم را کر کرده و چشم عام و خاص را کور!
اما...
ای ولی عصر و امام زمان!
ای سبب خلقت کون و مکان
ای به ولای تو تولای ما
مهر تو آئینه دلهای ما
ای به تو امید همه خاکیان
بلکه امید همه افلاکیان
محتجب از خلق جهان تا به کی؟!
در پس این پرده نهان تا به کی؟!
یابن الحسن...
جز شما و آستان شما،هیچ جا و هیچ کس دیگر را نمی شناسم...
اگر می شناختم می رفتم...اما چه کنم...!
آقا جان به ما گفته اند درمان درد ما دست شماست... زبانم بریده باد....نه؛ درمان درد ما شمائید آقا!
آقا جان...به گوشه چشمتان ، مس وجود را کیمیا می کنید...
در این شب ها که خوب می دانم جز سیاهی نامه ام هیچ ندارم، تنها بزرگی شما مرا به سوی شما فراخوانده است...
می دانم که عهد بستم و شکستم....
می دانم که بد کردم و بد کردم و بد کردم...
اما پشیمانم...
آقا جان به حانم قسم پشیمانم...
و اگر در راه شما استوار نبوده ام،علت بیماری دلم است...
آقا دلم را آورده ام به درگاه شما...
طبیب و درمانش شمائید...
گفتم شبي به مهدي اذن نگاه خواهم
گفتم شبي به مهدي بردي دلم زدستم
گفتا چه كار بهتر از انتظار جانان
گفتا حجاب وصلت باشد هواي نفست
گفتم ببخش جرمم اي رحمت الهي
گفتا هزار بارت جرم گناه بريدم
گفتا مباش نوميد از خانه اميدم
دل آسمونیتون وقتی باریدن گرفت...
به کویر دل من هم نظری بندازید و قطعه ای از ابر دلتون رو بر کویر تشنه من ببارانید!
التماس دعا
دوستان را کجا کني محروم تو که با دشمن اين نظر داري؟

اینکه کسی تو بپرستد یا نپرستد، مومن باشد یا مشرک، صالح باشد یا منافق... تو او را کریمی! تو به خوبی خدایی ات را در حق او تمام می کنی...
اما این مائیم که بندگی نمی کنیم!
اللهم وفقنا لما تحبوا و ترضی
ای عزیز!
در غم هجران تو یعقوب وار صبح و شام را منتظریم!
تا آن زمان که دیوانه و مست بوی پیراهنت شویم...
به ما کنعانیان زمانه رحمی نما و پیاله ها و کیل هایمان را از مهر وجودت کرم نما!
که سخت قحطی زده ایم ای فرزند طه و ای پسریاسین...
گرسنگانیم...گرسنگان گندم معرفت تو!
تشنگانیم...تشنگان زلال حکمت تو!
کرم نما و لطف نما که به سائلی درگاهت آمده ایم حال این تو و این کیل ما...
یا ایها العزیز
- اومدم...صبر کن...تا بری ماشینو روشن کنی اومدم...
- حالا داریم می ریم چی بگیریم براشون؟!
- می ریم کلی چیز هست... یه چیز خوب پیدا می کنیم! نگران نباش!
- دیر نرسیم...تو برو منم اومدم!
من و تو و ما همه مهمان کسی می شویم که جز خودمان هیچ چیزی را برایش نمی توانیم ببریم...
حالا این روح ماست و آن صاحب ما...
می رویم به میهمانی میزبانی که هم کریم است و هم رحیم...هم غفور است و هم ودود...
اگر ما در این میهمانی از این میزبان نخواهیم ما قاصریم و ما مقصر!
گر گدا کاهل بُوَد تقصیر صاحب خانه چیست؟!
پ.ن۱:یکی میگفت از بزرگ، بزرگ بخواهید!
پ.ن ۲: توصیه های آیت الله العظمی وحید خراسانی
النَّاسُ عَبِيدُ الدُّنْيَا ، وَ الدِّينُ لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ ، يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايِشُهُمْ ، فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّيَّانُون
مردم بندگان دنیایند و دین، تنها بر زبانشان جاری است، هنگامی که زندگیشان سرشار است دین گرایند ولی هنگامی که در تنگنای بحرانها قرار گرفتند دین داران واقعی اندک میگردند .
بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۸۳
عَن الجابر الجعفي قال قُلتُ لِأبي جعفر (ع) مَتي يَكونَ فَرَجُكُم فَقال هيهات هيهات لايَكُونَ فَرَجنا حتّي تُغَرْبَلوا ثُم تُغَرْبَلوا ثُم تُغَرْبَلوا يَقولها ثَلاثاً حَتي يَذهَبُ الكِدَر و يَبقي الصفو.
جابر جعفي : به امام باقر(ع) عرض كردم فرج شما كي خواهد بود؟ فرمود هيهات هيهات فرج ما تحقق نمي پذيرد مگر اينكه شما غربال شويد، باز هم غربال شويد، باز هم غربال شويد، اين را سه بار فرمودتا آنجا كه آلودگي برطرف شود و يا كسي بماند .
بحارالانوار، ج۵۲، ص۱۱۳
یابن الحسن...آیا به ما امیدی هست که در هجوم فتنه ها و ابتلائات، بنده دنیا نباشیم و رویمان به سوی شما باشد؟!
یا در غربال امتحانات مصفا بمانیم... و ناب و خالص تو را چشم انتظار باشیم؟!
نمی دونم خوندید یا شنیدید یا اصلا نه...اما خیلی شعر زیبایی است:
مادر موسی چو موسی را به نیل
در فکند از گفته رب جلیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه
گفت کی فرزند خرد بی گناه
گر فراموشت کند لطف خدای
چون رهی زین کشتی بی ناخدای
گر نیارد ایزد پاکت به یاد
آب، خاکت را دهد ناگه به باد
وحی آمد کین چه فکر با طل است
رهرو ما اینک اندر منزل است
پرده شک را بر انداز از میان
تا ببینی سود کردی یا زیان
ما گرفتیم آنچه را انداختی
دست حق را دیدی و نشناختی؟
در تو تنها عشق و مهر مادریست
شیوه ما عدل و بنده پروریست
نیست بازی کار حق، خود را مباز
آنچه بردیم از تو باز آریم باز
نسبت نسیان به ذات حق مده
بار کفر است این به دوش خود منه
به که بر گردی ، به ما بسپاریش
کی تو از ما دوست تر می داریش
نقش هستی نقشی از ایوان ماست
خاک و باد و آب سر گردان ماست
قطره ای کز جویباری می رود
از پی انجام کاری می رود
ما بسی گم گشته باز آورده ایم
ما بسی بی توشه را پرورده ایم
میهمان ماست هر کس بی نواست
آشنا با ماست چون بی آشناست
ما بخوانیم ار چه ما را رد کنند
عیب پوشیها کنیم ار بد کنند
ما که دشمن را چنین می پروریم
دوستان را از نظر چون می بریم
آنکه با نمرود این احسان کند
ظلم کی با موسی عمران کند
این سخن پروین نه از روی هواست
هر کجا نوریست ، ز انوار خداست
خواندن کامل این مثنوی خالی از لطف نیست...(در ادامه مطلب می تونین بخونین)
پ.ن: چه معرفتی پروین داشته...می بینی؟!
پ.ن۲: یادم نمی رود وقتی را که این شعر را می خواند و بغض گلویش را می فشرد و تا نیمه ها که می رسید اشک و آه و سوز و گدازش کلامش را قطع می کرد... به دیدن و استفاده از محضرش افتخار می کنم.
ادامه مطلب...
عنکبوت-۶۹
گر مرد رهی میان خون باید رفت
از پای فتاده سر نگون باید رفت
تو پای به راه ور نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
عطار
پ.ن: سخته...ولی ممکنه!
خدا خودش کمکمون کنه!
از تیرگی های خودم و دور و برم...
از بی کسی های تو و شرمنده شدن هایم!
از بی تو بودن و هر روز و شب را بی تو صبح و شام کردن!
خسته ام...
من خسته ام از خودم و وعده های قضایم...
خسته ام از نیم گاه شیطان و سلام دادن هایم...
و از همه چیز که نه عطر تو را داشته باشد و نه نامی از تو به همراه...
می دانم که تو خوب می دانی، در فریب شیطان خودم را هم گول زده ام...
می ترسم که این همه تنها لغلغه ای بر زبانم بیش نباشد!
چه چاره کنم؟!...
السلام علیک یا معز المومنین المستضعفین
السلام علیک یا مذل الکافرین المتکبرین الظالمین...
خدا می دونه چه حکایتی تو این تاریخ تولد ها وجود داره...
از الان تا نیمه شعبان دل تو دل بعضی ها نیست... خوش به حالشون که می خوان با آقاشون یه عهد ناگسستنی ببندن!
خوب اگه ما هم فکر می کنیم می تونیم، از خود آقا کمک بخوایم! برای شروع هم خدا سه تا نور چشمی خودشو سر راهمون قرار داده...
السلام علیکم یا اهل بیت النبوة...
بکم فتح الله و بکم یختم...و بکم ینزل الغیث...
شاد باشید
یاعلی
جای همتون خالی پارسال شب مبعث قرار شد به جبل النور مشرف بشیم و بریم غار حراء...
هوا گرم...همه خیس عرق...تشنه...خسته...هر چقدر هم که می رفتیم که نمی رسیدیم...
آب یخ فریز شده هم چاشنی گلوی پر دردمون شد و همون کافی بود برای اینکه سوغاتمون به وطن کامل بشه...(تقریبا تا دو ماه و دو هفته صدامون در نمیومد)
خیلی خوش گذشت... مخصوصا بعد کوه پیمایی که ساعت ۲:۳۰ بامداد با محمد تنها اومدیم پایین و برگشتنه هم دو تا دوست عرب پیدا کردیم...
نه اونا انگلیسی بلد بودن نه ما عربی...خلاصه با هرچی ارتباط غیر کلامی و هم خانواده عربی که بود تونستیم وارد ارتباط بشیم!
قرار گذاشتن فردا شب که بریم شهر مکه رو بگردیم اما توفیق نداشتیم...
چون فردا شب...یعنی مثل امروزی ساعت ۱۰:۳۰ پرواز داشتیم به سمت تهران...
مبعثتون مبارک...
امیدوارم جزء برادران رسول خدا باشیم...همون برادرانی که حضرت (ص) برایشان می گریستند و جناب سلمان و ابوذر ایشان را دلجویی می کردند.
پ.ن: آخه چرا ما آدمها اینقدر باهم رودروایسی داریم که نتونیم رک و پوسکنده حرفمونو به هم بزنیم...
بعدشم مجبور شی با همه مشکلاتت پاشی بری اردبیل که بخوای جای آقای تهیه کننده برنامه بگیری!... از دیروز تا حالا دارم خودمو نفرین می کنم و غر می زنم به خودم!
گاهی وقت ها یه نمی تونم ساده جواب خیلی از این لوس بازی هاست! البته روش های دیگه ای هم هست مثه خاموش کردن موبایل که متاسفانه هنوز نتونستم وجدانمو راضی کنم برای اینکار!
چاره چیه؟! خود کرده را تدبیر نیست!
کز مههر به سوی ما نیایی
آنگه که تو را دهیم دردی
ناچار شوی دمی بیایی
وانگه که تو را دهیم شفایی
یاغی شوی و دگر نیایی
تازه هیچ چیزی هم به دلم و دستم نمیاد واسه نوشتن!
فقط اینکه خیلی دوست داشتم الان جای اون مسافرایی بودم که عازم سفر حضرت عشقند...
دلم یه بیابون سبزی و تازگی می خواد و تنهایی...! تنهایی و خودم و خدا و هیچ چیز دیگه...
خسته ام...
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست/بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول/آنهای هوی و نعره مستانم آرزوست
دی شیخ برد چراغ همیگشت گرد شهر /کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود گشتهایم ما / گفت آنچه یافت مینشود آنم آرزوست
پ.ن:بالاخره سید دوست داشتنی را دیدم... و انسانم آرزوست!
نادره مردی زعرب هوشمند
گفت به عبدالملک از روي پند
زير همين قبه واين بارگاه
روي همين مسند واين تکيه گاه
بودم و ديدم ، بر ابن زياد
ديده چه ها ديد که چشمي مباد
تازه سري چون سپهر آسمان
طلعت خورشيد زرويش عيان
بود سر عترت آل رسول
بود ازين غم دل زهرا ملول
ازپي چندي سر آن بد گهر
بود برمختاربه روي سپر
بعد چو مصعب سر وسردار شد
دستخوش اوسر مختار شد
اين سر مصعب به تماشاي کار
تاچه کند با سر تو روزگار
نه (۹) فلک از گردش خود سير شد
نه (۹) خم اين چرخ سرازير شد
مات همينم که در اين بند وبست
اين چه طلسمي است که نتوان شکست
پ.ن: عبدالملک هم سرش به باد رفت یا نه را نمی دانم اما می دانم که الان نه از عبدالملک و نه از شاهان و ملوک سلف، از هیچ کدام خبری نیست!
پ.ن۲:والآخرة خیرٌ و أبقی!
پ.ن۳:حبّ الدّنیا رأس کل خطیئة!
پ.ن۴: به حال دق رسیدیم... آقا نمی آیی؟!...العجل مولا!
این همه بی انصافی...
این همه دروغ و عوام فریبی...
آن یکی به این می گفت و این دیگری به آن...! کمی آنطرف تر ، آنجا را که می بینی او هم مشغول همین کارها بود...
نرخ آدم ها ارزان شده یا خدا و دین ارزان تر!؟
این روزها بد و بدتر را زیادتر می شنوم...
خدایا به من فهمی بده که حق را از ناحق، سره را از ناسره و راه هدایت را از راه گمراهی بشناسم...
چقدر کثیف است این سیاست که بابتش این همه مردم خرید و فروش می شوند به قیمت قدرت!
پ.ن: این هم از بی پدری ماست!...خداجون دیگه بسمونه...! پدرمان را به ما برگردان!
تا کس نداندم که گرفتار کیستم
مستم کن و دیوانه کن...
در عشق خود ویرانه کن...
جدا اونهایی که ذره ای و قطره ای از عشق تو چشیدند چه کشیدند؟!
البته تو هم به این سادگی ها عنایت نمی کنی...
خوب می دانم که لایق نیستم و من کجا و قطره عشق تو کجا!... اما، جز در خانه تو جای دگر هیچم نیست...
تو اونقدر بزرگی که می توانی ببخشی ... بخشندگی صفت توست! نیست؟!...
. من اونقدر کوچک که جز تو هیچ کس ندارم... ببین...!
این کل دارائی منه... کم چیزی نیست...! حالا خودت می دونی و این وسع من و این بخشندگی تو ... !
پ.ن: دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
گاهی به اتفاقاتی که برایم پیش آمده نگاه می کنم...
چه ساده از دست دادم... حال، این گل و آن گل می کنم و می بویم ، مگر عطری از او به مشامم رسد...
آه...
چطور آن همه نشانه را ندید گرفتم...
و چطور حتی گامی از گام بر نداشتم...
آن همه نشانه...
آن آیه...
آن خواب...
و به سان رویایی می ماند... البته عجیب...!
و من هر گاه که یادآورم می شود ، مدهوش می شوم... مست می شوم... و این بغض است که گلویم را می فشرد... از کاهلی خویشم!
فرصت ها چون ابر بهاری می گذرند
من از دست دادم... تو نده!
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی چون باشی؟!
دور حرم دویده ام...
صفا و مروه دیده ام...
هیچ کجا برای من،کرب و بلا نمی شود....

حال مائیم و حسرت دیداری دوباره...


پ.ن:دعاگوی همه شما دوستان هستم! اگر به اسم نه به نشان چرا! اولیاء نعم همین ها هستند! همه ما را خوب می شناسند!
مرگ مگر گهان و هنگام هم دارد که می گویند ناگهان و نا بهنگام!؟
قال علی علیه السلام :
یامن بدنیا اشتغل قد غره طول الامل
الموت یاتی بغته والقبر صندوق العمل
ولم تزل فی غفله حتی دنی منک العجل
ناگهان مرگ از راه می آید،برای اکثر ما بی اجازه و بی خبر...
ای خفته دار فنا تاکی به دنیا مبتلا
مغرور خواهشهای خود هر خواهشت درد و بلا
مرگ وفنا در پیش رو قبر انتهای کار ما
غافل مشین ای جان دل مرگ وعجل در پیش پا
اللهم احینا حیات محمد و آل محمد و امتنا ممات محمد و آل محمد
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
پ.ن۱:اگه قراره بریم که همه می ریم یه روز و یه وقت معینی، چه اشکالی داره یکی دیگه بمونه به کمک ما؟ http://www.ehda.ir
پ.ن۲: ترسم آخر که شب هجر تو پایان نرسد روز وصلت به من بی سر و سامان نرسد
ببینید وقتی فهم و درک به اوج خود برسه چه می کنه!
"مفتقر" تخلص شاعری مرحوم آیة الله آشیخ محمد حسین کمپانی بوده...!
اگر شما هم مسرور شدید و حالی به حالی!...، فاتحه ای نثار روح علمای دلسوز و خون دل خورده اسلام عنایت کنید و صلواتی به بوستان مادر ملک و ملکوت،حضرت ام الفضائل،ام ابیها سلام الله علیها تحفه برید...
دختر فکر بکر من غنچه ی لب چو وا کند
از نمکین کلام خود حق نمک ادا کند
طوطی طبع شوخ من ، گر كه شكر شكن شود
كام زمانه را پر از شكّر جانفزا كند
بلبل نطق من ز یك نغمه عاشقانه ای
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا کند
خامه ی مشکسای من گر بنگارد این رقم
صفحه ی روزگار را مملکت ختا کند
مطرب اگر بدین نمط ساز طرب كند گهی
دائره ی وجود را جنّت دلگشا كند
منطق من هماره بندد چو نطاق نطق را
منطقه ی حروف را منطقه السما کند
شمع فلک بسوزد از آتش غیرت و حسد
شاهد معنی من ار جلوه ی دلربا کند
نظم برد بدین نسق از دم عیسوی سبق
خاصه دمی که از مسیحا نفسی ثنا کند
وهم به اوج قدس ناموس اله کی رسد؟
فهم که نعت بانوی خلوت کبریا کند؟
ناطقه مرا مگر روح قُدُس کند مدد
تا که ثنای حضرت سیدة النسا کند
فیض نخست و خاتمه نور جمال فاطمه
چشم دل ار نظاره در مبدا و منتها کند
صورت شاهد ازل، معنی حسن لم یزل
وهم چگونه وصفِ آیینه حق نما کند؟
مطلع نور ایزدی مبدا فیض سرمدی
جلوه ی او حکایت از خاتم انبیا کند
بسمله صحیفه ی فضل و کمال معرفت
بلکه گهی تجلی از نقطه ی تحت با کند
دایره شهود را نقطه ملتقی بود
بلکه سزد که دعوی لو کشف الغطا کند
حامل سر مستسر حافظ غیب مستتر
دانش او احاطه بر دانش ما سوا کند
عین معارف و حکم بحر مکارم و کرم
گاهِ سخا محیط را قطره ی بی بها کند
لیله ی قدر اولیاء، نور نهار اصفیاء
صبح جمال او طلوع از افق علا کند
بضعه ی سید بشر ام ائمه ی غرر
کیست جز او که همسری با شه لا فتی کند؟
وحی و نبوتش نسب جود و فتوتش حسب
قصه ای از مروتش سوره هل اتی کند
دامن کبریای او دسترس خیال نی
پایه ی قدر او بسی پایه به زیر پا کند
لوح قدر به دست او، کلک قضا به شصت او
تا که مشیّت ِ الهیّه چه اقتضا کند
در جبروت حکمران، در ملکوت قهرمان
در نشآت کن فکان، حکم به ما تشا کند
عصمت او حجاب او عفت او نقاب او
سر قدم حدیث از آن سرو از آن حیا کند
نفخه ی قدس بوی او، جذبه ی انس خوی او
منطق او خبر ز«لاینطق عن هوی» کند
قبله ی خلق روی او کعبه ی عشق کوی او
چشم امید سوی او تا به که اعتنا کند
"مفتقرا" متاب روی، از در او به هیچ سوی
زانکه مس وجود را فضّه ی او طلا کند
مرحوم آیة الله شیخ محمد حسین کمپانی(رضوان الله تعالی علیه)
السلام علیک ایتها الحوراء الانسیة
خوش به حال دلم...هوای غریب خراسان و مظلوم کربلا و غربت بقیع را همه با هم طلب کرده ... خودم را سخت بدهکار می بینم! افسوس که بضاعتم اندک است...
قسمت و دعوت شاید عمده دلیلند اما کاهلی ما هم کم مزید نیست!
به آن امید که قصد زیارت کنم و این ابیات را زیر لب زمزمه کنم و از تو بطلبم... آنچه را که خیر می خواهی برایم!
آمدم ای شاه پناهم بده
خط امانی زگناهم بده
ای حرمت ملجاء درماندگان
دور مران از در و راهم بده
لایق وصل تو که من نیستم
اذن به یک لحظه نگاهم بده
لشکر شیطان به کمین من است
بی کسم ای شاه پناهم بده
در شب اول که نهندم به قبر
نور بدان شام سیاهم بده
ای که عطا بخش همه عالمی
جمله حاجات مرا هم بده



سال نو شد و من هنوز کهنه ام!
همین... کم چیزی است؟!
بی تعارف ، از خودم شکایت دارم!
سعدی خوش گفته: من آنم که خود دانم! ( نخ نما شد از بس گفتم! )
چی میشه ما هم مثه پروانه ها از پیله بیرون بیایم و بپریم به سوی تو!
خداجون یه حالی به ما بده که یه تحویل اساسی شکل بگیره... ما می خواهیم،تو هم بخواه!

پرواز چیز کمی نیست... و تو بی نهایت بزرگی!
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

به سراغ دلم کی بروم؟!

د.ن:خیال کن که غزالم/محمد اصفهانی - عجیب حال و هوای غریب خراسان را برایم تازه کرده...
می تونین تو یوتیوب ببینید و بشنوید
شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد/جدا زدامن مادر، به دام دانه بیفتد
ز نازکی ز ندامت، ز بیم صبح قیامت/بدان نشان که شنیدی،سری به شانه بیفتد
به کارآنکه برون ازبهشت گشته عجب نیست/که در جهنم غربت، به یاد خانه بیفتد
نشان گرفته دلم را، کمان ابروی ماهی/خدای را که مبادا، دل از نشانه بیفتد
دلم به کشتی کربت، به طوف لجه غربت/چو از کرانه ی تربت، به بیکرانه بیفتد
شوم چو ابر بهاران، ز جوش اشک چو باران/که دانه دانه برآید، که دانه دانه بیفتد
جهان دل است و تو جانی، نه بلکه جان جهانی/همه سکندر و دارا، کزین فسانه بیفتد
خیال کن که غزالم، بیا و ضامن من شو/بیا که آتش صیاد، از زبانه بیفتد
الا غریب خراسان، رضا مشو که بمیرد
اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد
حبیب من
دختر بدرالدجی امشب سه جا دارد عزا
گاه میگوید پدر ، گاهی حسن ، گاهی رضا (علیهم السلام)
السلام علیکم یا اهل بیت النبوه
د.ن:ای کاش تو این شب ها تصمیم یک تغییر بزرگ حاصل بشه...ای کاش!
التماس دعا...
السلام علی ولی الله و حبیبه...
... و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهاله و حیره الضلاله....
... و بذل جان کرد در راه تو(خدا) تا نجات بخشد بندگان تو را از نادانی و سرگردانی گمراهی ...
... أشهد أنک کنتَ نوراً فی الأصلاب الشامخة و الأرحام المطهرة لم تنجسک الجاهلیة بأنجاسها و لم تلبسک المدلهمّات من ثیابها...
فرازهایی از زیارت اربعین-مفاتیح الجنان
دوستی خوش میگفت: اگه فرد بی سوادی بره پیش رئیس یک دانشکده و از او مدرک بخواهد،آن رئیس دانشکده طبیعتا به دلیل عدم دانش و شناخت اون فرد همچین عملی رو انجام نمی ده!
اما به راستی حسین(علیه السلام) ، اگر هم جاهل به درگاهش مشرف شوی،دست تو را می گیرد و می برد تا به آنجا که درخواست کرده ای!
با کریمان کارها دشوار نیست...
به راستی این حسین کیست که جانها همه دیوانه اوست...
با پای دل سفر به کربلا کنیم...
خاک پای همه حسینیان سرمه دیدگان
التماس دعا
الان که بیشتر از یک هفته است افتادم خونه فرصت خوبی شده برای این سوال!
النعمتان مجهولتان،الصحة و الامان
پ.ن:
اللهم اغفر لی الذنوب التی تنزل البلاء
اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعا
...معبودا...اگر تو از رحمتت توفیق نیکویی برایم آغاز نکنی، پس چه کسی مرا به سویت کشاند در راه آشکار؟!
وَ اِنْ اَسْلَمَتْنى اَناتُكَ لِقاَّئِدِ الاْمَلِ وَ الْمُنى فَمَنِ الْمُقيلُ عَثَراتى مِنْ كَبَواةِ الْهَوى
و اگر مهلتت مرا تسلیم آرزو دهد، کیست که لغزشهای مرا از زمین خوردن های هوس جبران کند؟!
وَ اِنْ خَذَلَنى نَصْرُكَ عِنْدَ مُحارَبَةِ النَّفْسِ وَالشَّيْطانِ فَقَدْ وَكَلَنى خِذْلانُكَ اِلى حَيْثُ النَّصَبِ وَالْحِرْمانِ
و اگر واگذارد یاری تو مرا هنگام نبرد نفس اماره و شیطان،پس حتما واگذاشتن تو مرا به رنج و حرمان سپارد.
اِلهى اَتَرانى مآ اَتَيْتُكَ اِلاّ مِنْ حَيْثُ الاْمالِ اَمْ عَلِقْتُ بِاَطْرافِ حِبالِكَ اِلاّ حينَ باعَدَتْنى ذُنُوبى عَنْ دارِ الْوِصالِ فَبِئْسَ الْمَطِيَّةُ الَّتِى امْتَطَتْ نَفْسى مِنْ هَواها فَواهاً لَها لِما سَوَّلَتْ لَها ظُنُونُها وَ مُناها
خدایا تو بخوبی مرا میبینی که نزدت نیامدم جز از ناحیه آرزوها و به سر رشته های تو دست نیازم جز آنگاه که گناهانم از خانه وصال بدور کرده باشد، چه بد مرکبی من سوار شده نفس من در خواهش خود، وای بر او ، پس وای بر او و از این آرایش گمانها و آرزوهای بی جایش
وَ تَبّاً لَها لِجُرْاَتِها عَلى سَيِّدِها وَ مَوْلاها
و نابود باد كه بر آقا و مولاى خويش دليرى كرد
اِلهى قَرَعْتُ بابَ رَحْمَتِكَ بِيَدِ رَجاَّئى وَ هَرَبْتُ اِلَيْكَ لاجِئاً مِنْ فَرْطِ اَهْواَّئى وَ عَلَّقْتُ بِاَطْرافِ حِبالِكَ اَنامِلَ وَ لاَّئى فَاْصْفَحِ اللّهُمَّ عَمّا كُنْتُ اَجْرَمْتُهُ مِنْ زَلَلى وَ خَطاَّئى وَ اَقِلْنى مِنْ صَرْعَةِ [رِدآئى ] فَاِنَّكَ سَيِّدى وَمَوْلاىَ وَ مُعْتَمَدى وَ رَجائى وَ اَنْتَ غايَةُ مَطْلُوبى وَ مُناىَ فى مُنْقَلَبى وَ مَثْواىَ...
خدايا من در رحمتت را بدست اميدم كوبيدم و از فرط هواهاى نفسانى به حال پناهندگى بسوى تو گريختم و بند كردم بسر رشته هاى كرمت انگشتان دوستى ام را پس درگذر خدايا از جرمهايى كه من از روى لغزش و خطا كردم و نگاهم دار از حمله بيماريم (كه دچار گشته ام ) زيرا كه تويى آقا و مولايم و تكيه گاه و اميدم و تويى منتهاى خواسته و آرمانم در دنيا و عقبايم ...
فرازهایی از دعای صبح امیرالمومنین - مفاتیح الجنان
الذی یملا الارض قسطاْ و عدلاْ بعد ما ملئت ظلماْ و جوراْ
غزه مصداق کمال ظلم جور نیست؟!
پس کجایی مولا...
بمیرم که یار نداری...
بار دیگر خدا به تو شکایت می کنیم از فقدان نبی مان و غیبت ولیمان...
برای غزه چه باید کرد...!؟
یا مولا
گریه...بماهو گریه،اشکی است ، از دیدگان که می تواند معلول انواع دردها و مرض ها باشد...!
اما گریه بماهو گریه، برای امام حسین علیه السلام اشکی است به سان اکسیر ، که نه اکسیر ، کیمیا!
و از آنجا گریه عَرَضِ خاص تعریف انسان می شود که خاصیت خاص انسان است که نشئت ناطقیت انسانی دارد.
سیاهی و مشکی بماهو سیاهی و مشکی ، جز رنگی تیره و تار نیست و نیست چیزی جز تیرگی ، تاریکی و سیه چردگی!
اما سیاهی و مشکی بماهو سیاهی و مشکی ، از آنجا رنگ خانه کعبه ، بیت الله الحرام می شود که عزای حسین علیه السلام مطرح می شود!
و سیاهی و مشکی بماهو سیاهی و مشکی ، درنگی است برای هدایت انسان ها!
و از آنجا که مشکی پوشیدن ما ناشی از معرفتی ورای تعاریف سیاهی و مشکی است ، ارزش میابد!

آری...
حیوان نمی گرید...چرا که قوه تعقل و ادراک ندارد.
انتخاب ندارد چرا که نمی فهمد ، فکر نمی کند و اندیشه ندارد.
گریه بر هر درد بی درمان دواست
چشم گریان، چشمه فیض خداست
تا نگرید ابر، کی خندد چمن
تا نگرید طفل ، کی نوشد لبن
تا نگرید طفلک حلوا فروش
دیگ بخشایش نمی آید به جوش
گریه کن تا سجده گاهت گِل شود
تا که نوری در دلت حاصل شود
احبَّ الله من احبَّ حیناْ...
خداوند دوست می دارد کسی را که حسین را دوست بدارد...
فَلَا َ ندُبَنَّکَ صَباحاْ و مَساءْ و لَا َ بکینَّ لکَ بدلَ الدُموُعِ دَماْ...
پس هر صبح و شام بر تو زاری می کنم و بجای اشک برایت خون می گریم...
گریه ، نتیجه حزن در مصائب و گرفتاری هاست!
کیست و کدام زنده دل است که فجایع و وقایع عاشورا و کربلا را بشنود و محزون نباشد و غم نخورد و نگرید؟!
آری زمان چرخید و چرخید و دوباره محرم آمد...
فرصت زنـــده دلـــی...
لحظه تجدید عهد...
وقت عاشقی...
پ.ن۱: نمی توانم بنویسم... چون ماجرا عظیم است و حقیر تر از حقیرم! من آنم که دانم
پ.ن۲: انگار ۳ سال از این نوشتن های وبلاگی گذشته است و همچنان اندر خم یک کوچه ام!
پ.ن ۳: اگر یادتان بود و باران گرفت، دعایی به حال بیابان کنید.
التماس دعا
خوش به حال کسی که عمری روز و شبش را به یک امید شب و روز کرده!
حال مائیم و مذاقمان به کام دهان آنها شیرین...


سعدی به حق خوش سخن بوده!
سَل ِ المصانع رَکباً تَهیم فی الفلواتِ
تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی
شبم به روی تو روز است و دیده ام به تو روشن
و ان هَجَرتَ سواءٌ عَشیَّتی و غَداتی
اگر چه دیر بماندم امید بر نگرفتم
مَضَی الزمان و قَلبی یقول اءنک آتِ
من آدمی به جمالت نه دیدم و نه شنیدم
اگر گِلی ، به حقیقت عجین آب حیاتی
شبان تیره امیدم به صبح روی تو باشد
و قَد تَفتََش عین الحیات فی الظلماتی
فَکم تمَرّر عَیشی و انت حامل شهد ٍ
جواب تلخ بدیع است از آن دهان نباتی
نه پنج روزه ی عمر است عشق روی تو ما را
وَجَدتَ رائحهَ الودّ ان شممت رِِفاتی
وَصَفت کل ملیح ٍ کما تحب وتَرضی
محامد تو چه گویم که ماورای صفاتی
اءَخاف مِنکَ و اءَرجوو اءَستغیث و اءَدنو
که هم کمند بلایی و هم کلید نجاتی
ز چشم دوست فتادم به کامه ی دل دشمن
اءَحِبتی هَجَرونی کَما تَشاء عداتی
فراق نامه سعدی عجب در تو نگیرد
وان شَکَوت الی الطّیر نحن فی الوکناتِ
"سعدی"
آن زمان است که می شنود و می گرید و می سوزد از فراق...
روزهای جشنه و شادی...
امیرالمومنین فرمودند روزی که در اون نافرمانی خدا صورت نگیره اون روز عیده...
ایشالله هر روزمون عید باشه...
- از پیرزنه می پرسن شوهرت بدیم یا بفرستیمت مکه؟ میگه ننه مکه که فرار نمیکنه.
یکی ماشینشو بیمه میکنه. آقاهه بهش میگه خدا کنه هیچوقت از بیمه استفاده نکنی. میگه الهی تو هم از پول ما خیر نبینی
- یکی میره مسجد برمیگرده میبینه کفشاش نیست با خودش میگه 4 تا حالت داره:
1- من نیومدم
2- اومدم رفتم
3- بدون کفش اومدم
4- بعدا میام
یه آدم لنگ با کشتی میره مسافرت. وقتی برمیگرده ازش می پرسن خوش گذشت؟ میگه نه بابا همش استرس داشتم چون هی میگفتن لنگرو بندازین تو آب
یه نفر تو جنگ بیسیم چی بوده. بیسیم میزنه میگه من 5000 نفرو اسیر کردم بیاین ببرینشون. بهش میگن خوب خودت بیارشون. میگه آخه اینا نمیذارن من بیام
دو تا فرزندآدم بهم میرسن اولی میگه جات خالی دیروز رفتم شکارهفت تا خرگوش چهارتا آهو سه تا شیر شکار کردم. دومی میگه همش همین؟ اولی میگه آخه بابا مگه با یه تیر بیشتر از اینم میشه؟ دومی میگه: تازه تفنگم داشتی؟
-دونفر با هم میرن مکه داشتن به شیطان سنگ میزدن که سنگای یکیشون تموم میشه اون یکی میگه کم نیار فحش بده
یه نفر تو ماشینش آهنگ عربی گذاشته بوده با صدای بلند. بهش گیر میدن میگه ای بابا نمیذارن تو این ماه محرم یه قرآن شاد گوش بدیم
![]()
![]()
جا داره الان کلی ازین لینک های زرد گوشه وبلاگ بذارم![]()
حس زردی بهم دست داد...![]()
![]()
همیشه شاد و خندان باشید
می کاریم تا فردا برداشت کنیم...دیروز هر چه کاشتیم، امروز برداشت کردیم!
ما حاصل گذشتگانیم و آیندگان از نسل ما!
فقط تذکر بود...

اما اگر امروز جایی رفتم و خودمو عقب تر از آنچه که باید باشم ، دیدم... باید یادم باشه که فردا هست...!
پس تلاش و سعیم را از امروز بیشتر می کنم برای فردا...!
والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین
این وعده خداست به تلاشگران!
لیس للانسان الا ما سعی
السلام علیک یا جعفربن محمد الصادق یا سیدنا و مولانا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدیک حاجتنا
یاوجیها عندالله، اشفع لنا عندالله
اِختَبِروا اِخوانکُم بخَصلتَین: فاِن کانَتا فیهِم و اِلّا فاَ عزُب ثمَّ اَعزُب ثمَّ اعزُب: المُحافَظَه علی الصَّلَواتِ فی مواقیتها و البرَّ بالاِخوانِ فی العُسر و الیُسر
امام صادق علیه السلام فرمودند:
برادران خود را با دو صفت امتحان کنید، که اگر آن دو صفت را داشتند به دوستی و رفاقت خود با آنها ادامه دهید و گرنه از آ نان دوری کنید،دوری کنید، دوری کنید! :
۱- مراقبت بر نماز اول وقت.
۲- نیکی به برادران چه در سختی و تنگدستی ، چه در هنگام آسایش و گشایش.
وسائل الشیعه ،ج ۸ ، ص ۵۰۳

وقتی بقیع را دیدم باورم نمی آمد که مدفن رئیس مذهب ما و پدرانش و عمویش اینجاست...!
آخر اینجا خانه مِلکی آنان در زمین است... خلیفه های الهی بر روی زمین اند!
خاک بر روی و سرم از این مصیبت عظمی...
هیهات... مشرکین کیان را به شرک می خوانند و چه بغض و کینه ای نسبت به این آسمانی خاندان نشان می دهند... حتی به مدفنشان هم رحم نمی کنند...!
به راستی به کدامین گناه؟!
آجرک الله بقیه الله
غیبت اگر می کنی از ما چرا؟
حال که شد غیبت کبری چرا؟
ما همه جسمیم بیا جان تو باش
ما همه موریم سلیمان تو باش
خطبه تو خوان تا خطبا دم زنند
سکه تو زن تا امرا کم زنند
ای مدنی برقع و مکی نقاب
سایه نشین چند بود آفتاب
منتظران را به لب آمد نفس
ای زتو فریاد...به فریاد رس!
پ.ن:این آلبوم جدید رسائل(صبح نزدیک) هم شنیدن دارد...! خدا موفقشون بداره!
اما افسوس که ضیافت الهی اینقدر زود به پایان رسید...که اصلا نفهمیدم چه بود و چه شد!
حال... مائیم و حسرت نگاهی دوباره...
یا کریم!...
گر می خر شکسته ما خود شکسته ایم
ور خسته می پذیری، ما سخت خسته ایم
لطف تو می گشاید اگر کار بسته را
ما پای خود به دست خود ای دوست بسته ایم
ای خضر رهنما نظری کن به ما که ما
عمری بشد که بر سر راهت نشسته ایم
ای رستگان ز خویشتن ای بستگان به حق
لطفی به ما کنید که از خود نرسته ایم
شاید مظلومیت شیعه تا به این سفر برایم روشن نبود...
شاید...معنای اکثرهم لایفقهون و اکثرهم لایعلمون و اکثرهم لایشعرون و اکثرهم لایعقلون تا به این اندازه برایم روشن نشده بود...نماز بخوانی آن هم بی ولایت...اولی الامر را بوبکر و عمری بخوانی و غاصبان خلافت ولی الله را صدیق و فروق بخوانی و گوش و چشمت را از هر حقیقتی ببندی...قرآن بخوانی و تفسیر به رای کنی...
یا علی...چه کشیده ای از این نامردمان و آه و صد آه بر تو و فرزندان گرانمایه تو که چه مظلوم بودید و مظلوم مانده اید...
غربتت فریاد می زدند ظهور فرزندت را...
راستی از درب نیم سوخته خبری نبود اما صدای شعله های حسادت بود که در بین آن دیوار و در محسنت را شهید و یاس نبوت را به خاک و خون کشید...
به مظلومیت شما خانواده آسمانی شهادت می دهم و دشمنیم را با دشمنان شما و خانواده تان اعلام می دارم...
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد
از قول بزرگی نوشته ام!می دونم که برای دهان من و قد و قواره من خیلی این حرفها بزرگه...!
به خدا امام زمان خیلی غریبه...خیلی مظلومه...خیلی تنهاست...!
.......شیخ را یکروز در طی مقال از ظهور مهدوی(عج) کردم سوال
اّن شنیدستم که جمعی از کرام اّرزوشان بود دیدار امام
جملگی گفتند کاین غیبت زچیست گرازاین باشد که شه رایار نیست
ما خود اینک لشگری اّماده اییم نصرتش را تا بجان استاده اییم
هر یکی را ادعا بودی که من جان فشانم بهر اّن شاه زمن
بر نفاق از چارسو بستند سد اتفاق اّوردشان تا چهار صد
باز چهل تن از میان صد چهار منتخب گشتند بر انجام کار
وز چهل تن چارتن وز چارتن منتخب شد باز شیخی ممتحن
اربعینی رفت در مسجد نشست باب مسجد را بروی خلق بست
با تضرع اّن شریف نیکنام از خدا می خواست تشریف امام
همچنان مشغول ذکر و ورد بود در میان ذکر خوابش در ربود
شخص را آنجا به یک لمحه بصر در بهشتی منزل آوردش به سر
دید آنجا جنتی آراسته واندر او حوران که از حق خواسته
یک تن از حوران که بودی بی نظیر نزد وی آمد که ای شخص کبیر
این دم از بهر تو در باغ جنان بسته عقدم حضرت صاحب زمان
خواست از شهوت درآمیزد به وی ناگه اش پیک امام آمد که هی
کرده امرت حضرت صاحب زمان بر جهاد مال و بذل جان
شخص را گفتار پیک آمد ملول پیک شه را گفت بس کن ای فضول
گر بود احکام او بر این نظام تف به ریش ما گر این باشد امام
نگهان برخواست شخص از خواب خویش دید خود را دل پریش و تف به ریش
با چنین کردار و گفتار دروغ با چنین قلب های خالی از فروغ
تا قیامت حضرت از ماغایب است بلکه غایب هر که او را نائب است
یه مرد خدائی می گفت:
تو مرحله عمل نشون داده میشه...!این همه شیعه تو کره زمین داریم فریاد می زنیم عجل علی ظهورک ولی اگه امام زمان رو می خوایم چرا گناه می کنیم؟
اگه امام زمان رو می خوایم چرا دروغ می گیم؟ اگه اما زمان رو می خوایم چرا بر شهوتمون غلبه نمی کنیم؟ اگه امام زمان رو می خوایم چرا صفا و صداقت بین ما نیست؟ اگه امام زمان رو می خوایم چرا جناح و گروه و دار و دسته و فامیل من بر اونی که امام زمان می خود نیست؟
آن همه نفهمی...
مدینه را می شنوم یاد بوی درب نیم سوخته می افتم...
یاد پهلوی شکسته...
یاد حمایت از ولایت می سوزاند این وامانده دلم را...
آه مادرم... مگر تو ای ناقه صالح کمتر بودی و آنان نمی فهیدند...
پدر چه حال و هوایی داشت آن زمان که صدای محسنت را شنید و دم نزد و صبر کرد...
آه...
خدایا... چه صبری علی دارد... صبر علوی است... از جنس نور است... ایوب وامدار چنین صبری است...
مگر جز زهرا عالم به خود ناموس دیده است؟
خاکم به سر از این مصیبت عظمی..!
مولا جان ای امام عصر...
شما را و ما را...
نظری و گوشه چشمی...
به مادرتان زهرا و آن فاجعه عظمی...!
پ.ن: ۱۴۰۰ سال بشتر می گذرد از غیبتش و ما فقط زبانی دعاگوی فرجش! در عمل چه کرده ایم! ای وای...
دارم می روم و اصلا آمادگی ندارم...
بروم که چه بگویم...؟
بندگی باید عرضه کنم...من که نبودم...
الانسان علی نفسه بصیره
حاشا به کرمت ای مهربان...
اگر بیایم به تو هم نمی رسم...چه رسد به خودم!
دورم از همه ... خودم ... تو ...
کجایم و به کجایم ندانم!
رو برویت نشست...
چشم دوخت به آن چهره آسمانی و درد دل کرد...
به تو سلام می دادیم و مشتاقانه انتظار پاسخت را می کشیدیم...
و به آن امید سلامت می کنیم ای فرزند فاطمه و جانشین خدا بر روی زمین...

السلام علیک یا مولای سلام مخلص لک فی الولایه اشهد انک الامام المهدی قولا و فعلا و انت الذی تملا الارض قسطا و عدلا بعد ما ملئت ظلما و جورا
فعجل الله فرجک و سهل مخرجک وقرب زمانک و کثر انصارک و اعوانک و انجزلک ما وعدک فهو اصدق القائلین
. نرید ان نمن علی الذین تسضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین

چه ناباورانه! این روز ها رفتند... رفتند و دیگر بر نمی گردند... مائیم و ما... اعمال ما... کرده های ما...
زمین بهار را دیگر بار تجربه می کند و ما نیز...!

نمی دانم نوروز بهار را به ارمغان آورد یا بهار ، نوروز را! اما آنچه را که خوب می دانم ، بهار بهانه ایست برای یادآوری این نکته که فرصت باقی است...اما همیشگی نیست! از دستش مده!
و چه زیبا پیشوای صادق علیه السلام به ما فرمودند که هنگام تحویل سال زمزمه کنیم
یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
کمی بیندیشیم...
مگر نه اینکه سال جدید ، تحولی جدید است؟! مگر نه اینکه آغازی جدید است؟!
آیا تاملی بر پایان داشته ایم؟!
خدایا چنان کن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستکار
... و اما ای مهربان! اگر ما به درگاهت بدی کرده ایم و به خودمان ظلم کرده ایم ، تو را بنده ی خوب بسیار است... حال که مار جز تو خدا کجاست؟!
باقی غیبت را به رحمت خاصه ات بر خواصت و رحمانیتت بر تمامی عالمیان ببخش و چشمان منتظران را منور به جمال موعودمان گردان...
چشم انتظار بودن سخت است... آن هم نه یک روز... نه یک سال... هزار سال... !
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را
کجا احساست می کردم...؟!
من که هنوز در فهم تو غافل بودم...!
من را خودت طلبیدی...و انگار تو لبیک اول را بر زبانم نواختی...!

عزیز من به حال خودم که نگاه می کنم،به یاد مَثل شبان و موسی (ع) می افتم که من آن شبانم که با زبان دلم می گویم موهایت را شانه کشم و نازت بخرم ای رب من...!
مهربان من...
اگر دعوتم کرده ای... می دانی چه کسی را خوانده ای...
سراسر سیاهی...سیاهی...سیاهی...
چطور سفید پوش شوم و سفید احرام بندم حال که من سراپا سیاهی ام!
عزیزا...
غربت مدینه رسولت را چطور دوام آورم...
.jpg)
تو می دانی که هنوز نیامده غمم شده...از غربت رسولت...از بوی درب سوخته... از آه و ناله های امیر...از داغ جانکاه حسنین...از آن قبر گمشده...
آه...چه کشیده ای مولای من...
خدای من...این جا و آن جا را که نگرم جز تو و غم چه بینم؟!
آخر بگو با بقیع چه کنم...صادقت آنجاست...پدرش...!سجاد...و عمویش حسن...!
چه بگویم...از دل بی درمانم...که دوایش فقط لبیک توست...
خودت بخواه...خودت برایم بانتخاب...و خودت بنگار...!
لبیک...
اللهم لبیک...!
همیشه ما را خجالت می دهد!
بناست اول فاتحه ای بخوانیم در سوک قیصر امین پور(خدای آمرزیده)
اول وعده را وفا می کنیم...
بسم الله الرحمن الرحیم...
الحمدلله رب العالمین...
...
دوم شعری از او بنویسیم برای تکرار نام همیشه ماندنیش...
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم !
اگر خنجر دوستان، گرده ایم !
گواهی بخواهید، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
سوم دعوت از چند(ظاهرا ۵) دوست برای شادی روحش!
اول:سید مهدی شریفی
دوم: سرکار خانم طباطبایی
سوم: سرکار خانم قیومی
چهارم: سرکار خانم اسلامی
پنجم:خاتون خانم
اون یکی می گفت و این یکی می شنید...اون یکی حرف می زد و این یکی نگاه می کرد...
این یکی انگار می دونست دردش چیه...می دونست چش شده!!!
یادش اومد خمس ندادنارو...گرون فروشیارو...کم فروشیارو...ترازوهای دست کاری شده رو...
همه اینا اون چیزی بود که میخواست بگه و هیچی نگفت...!
فقط گفت:عیدتون مبارک
یادش بخیر اون روزی رو که تو سایت دانشکده (اون روزایی که کار می کرد...) اومدم و وبلاگم رو تاسیس کردم!
یادش به خیر بی هیچ معطلی ای communication و sciences رو با هم تر کیب کردم و commence پدید اومد!![]()
یادش به خیر از اون موقعی که یک سال و هشت ماهی ازش میگذره...
بعد ها... دیکشنری رو که باز کردم چیز قشنگی دیدم...!![]()
دیدم نوشته:![]()
commence : شروعی دوباره ، آغازی دوباره
امسال که مهر اومد یاد اون موقع افتادم...
مهر ؛ شروعی دوباره اس...یه آغاز جدیده...خلاصه یه جور تولده...
خلاصه اینکه این شروع ، آغازش به خودمون بستگی داره و مائیم که آخرشو مشخص می کنیم.
می خوام بگم آخرش به اولش خیلی مربوطه...
عاقبت بخیریش به شروعش بستگی داره...!
به خودمون!
مبارک باشه شروع جدیدتون...شروع جدیدمون...!
اگر تا الانش تو شروعش موفق نبودیم...دیر نیست...!
فردا آغازی دیگر است...!
موفق باشید...موفق باشیم!![]()







