تبليغاتX
شروعی دوباره...
شروعی دوباره...
پیش نوشت: این هم از عمر شبی بود که با یار گذشت...

گاهی به اتفاقاتی که برایم پیش آمده نگاه می کنم...

چه ساده از دست دادم... حال، این گل و آن گل می کنم و می بویم ، مگر عطری از او به مشامم رسد...

آه...

چطور آن همه نشانه را ندید گرفتم...

و چطور حتی گامی از گام بر نداشتم...

آن همه نشانه...

آن آیه...

آن خواب...

و به سان رویایی می ماند... البته عجیب...!

و من هر گاه که یادآورم می شود ، مدهوش می شوم... مست می شوم... و این بغض است که گلویم را می فشرد... از کاهلی خویشم!

فرصت ها چون ابر بهاری می گذرند

من از دست دادم... تو نده!

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

کی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی چون باشی؟!


نوشته شده در تاريخ جمعه یکم خرداد 1388 توسط حسام الدين مقدس زاده
Blog Skin