مستی بهانه کردم و چندان گریستم
تا کس نداندم که گرفتار کیستم
مستم کن و دیوانه کن...
در عشق خود ویرانه کن...
جدا اونهایی که ذره ای و قطره ای از عشق تو چشیدند چه کشیدند؟!
البته تو هم به این سادگی ها عنایت نمی کنی...
خوب می دانم که لایق نیستم و من کجا و قطره عشق تو کجا!... اما، جز در خانه تو جای دگر هیچم نیست...
تو اونقدر بزرگی که می توانی ببخشی ... بخشندگی صفت توست! نیست؟!...
. من اونقدر کوچک که جز تو هیچ کس ندارم... ببین...!
این کل دارائی منه... کم چیزی نیست...! حالا خودت می دونی و این وسع من و این بخشندگی تو ... !
پ.ن: دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم خرداد 1388 توسط حسام الدين مقدس زاده






