تبليغاتX
شروعی دوباره...
شروعی دوباره...
الان درست چار ، پنج روزه که می خوام بیام بنویسم اما اصن نه حالشو دارم نه حوصلشو!

تازه هیچ چیزی هم به دلم و دستم نمیاد واسه نوشتن!

فقط اینکه خیلی دوست داشتم الان جای اون مسافرایی بودم که عازم سفر حضرت عشقند...

دلم یه بیابون سبزی و تازگی می خواد و تنهایی...! تنهایی و خودم و خدا و هیچ چیز دیگه...

خسته ام...

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست/بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول/آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

دی شیخ برد چراغ همی‌گشت گرد شهر /کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود گشته‌ایم ما / گفت آنچه یافت می‌نشود آنم آرزوست

 

پ.ن:بالاخره سید دوست داشتنی را دیدم... و انسانم آرزوست!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم تیر 1388 توسط حسام الدين مقدس زاده
Blog Skin